رادمهررادمهر، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره

ماهی کوچولو

یکشنبه 29/8/90

کوچولوی من امروز می تونم بعد از ٤ ماه دوباره ببینمت.فقط و فقط میخوام یه چیزو بشنوم                                              ماهی شما سالمه لحظه دیدار نزدیک است!      باز می لرزد دلم دستم           باز دیوانه ام مستم  باز گویی در جهان دیگری هستم ای نخورده مست  لحظه دیدار نزدیک است.         ...
29 آبان 1390

هفته نو

سلام.صبح به خير مامانم.يه هفته ديگه در جوار شما شروع شد . فردا بايد برم سونو و بالاخره معلوم ميشه شما دختري يا پسر. قبلا هم گفتم برا من سلامتت مهمه ولي بقيه ديونم كردن.مخصوصا مامان بابا. فردا مي بينمت. ...
28 آبان 1390

صبح به خیر

سلام مامانم. صبحت بخیر. الان دقیقا 28 هفتس که تو با منی.یکشنبه باید برم سونو. دل تو دلم نیست که ببینمت.تقریبا 70% بارداری تمامشده از تو خسته نشدما مامان فقط میخوام زودتر تو بقلم بگیرمت.بابا مجتبی رفته شمال دنبال کار زمین.من و مامان منیرم داریم میریم خونه خاله مهمونی
26 آبان 1390

درد دل

سلام ماهي من.دلم خيلي گرفته خدايي خيلي تنهام.نه يه همزبوني نه كسي كه باهاش درد دل كنم. روز عيدي از صبح تو خونه دق كرديم مبل فروشه سر كارمون گذاشته بود آخر هم مبل ها رو نياورد بابا هم حسابي عصباني شد. امروز ميخواد بره حالشونو جا بياره .خدايي دلم فقط به ورجه وورجه هاي تو خوشه سالم بيا و صالح باش. ميخوام از رفتارت لذت ببرم كوچولوي خوشگل من امروز 27 هفته و 6 روزه كه تو با مني ...
25 آبان 1390

بدون عنوان

  سلام  جيگرم دو روزه خيلي خوابالو شدم.          حوصله مطلب نوشتن رو هم ندارم.دلم فقط به تكوناي تو خوشه .ديشب از خستگي تب كردم فكر كردم دوباره مريض شدم وخدا رو شكر صبح بهتر بودم.انتظار خيلي سخته و هر چي به آخرش ميرسي سخت تر ميشه.انگار نميگذره.دلم مي خواد بغلت كنم و بچلونمت.سالم و سلامت بيا! منتظرم ...
22 آبان 1390

شنبه اول هفته

با اين ادبيات خراب يك ساعت مطلب نوشتم اونوقت بخاطر شلوغي سايت مطلبم ارسال نشد.فكر كنم همه مامانا اين دو روزه سرشون شلوغ بوده .ما كه اين پنج شنبه جمعه همش در حال رفت و آمد و خونه تكوني بوديم  اتاقت رو خالي كرديم  و وسايل اضافي رو برديم تو انباري.اينقدر مامان منير هر جا رفته لباس بچه آورده كه فقط يه چمدون پر لباس داريم.البته برا ورودت به خونه بزرگنا. برا اتاقت فرش گرفتيم البته اون رنگي كه من ميخواستم نبود ولي خوب ديگه رنگ تختتم بابايي پسنديد. حالا بايد عمو بسازه. منتظرم تا يكشنبه ديگه بياد و برم سونو گرافي ببينم چه شكلي شدي و چقدر بزرگ شدي و از شنيدن خبر سلامتت ذوق كنم .تازه بايد اونوقت يه اسم خوشگلم برات پيدا كنيم. بابا&n...
22 آبان 1390

صبح به خیر

سلام . صبح بخير ماهي من .نميدوني چه هواييه امروز.صبح كه از خونه اومديم بيرون تا مچ پامون تو برف بود     .  تا اتوبان به سختي اومديم.سر اتوبان كه رسيديم تو هم از خواب بيدار شدي و تكون خوردي.الان تو اداره ايم. ديروز رفتيم يه ست كالسكه خريديم برات باورت نميشه يه قيمت نجومي ولي خوشكله البته بگما خيلي وسيله داره من اين قدر با دنگ و فنگ نمي خواستم ولي ديگه مامان منير و بابا مجتبي خوششون آمد.فعلا برف كم شده امروز اگه هوا خوب باشه با بابا بريم چوب برا تخت بپسنديم داريم آماده مي شيم كه تو بيايي عزيزم پس تو هم برا اومدن آماده شو. كوچولوي من من خيلي نگرانم از خدا بخواه مثل من نشي.(خدا خودش مدونه منظورم چيه) ت...
18 آبان 1390